مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها میروم در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی شاید او حتی بگوید لایق من نیستی مینویسم من که عمری با خیالش زیستم گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی همنفسی تا که مردیم همگی یار شدند خفته بودیم همه بیدار شدند قدر آن آیینه بدانید چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست